سلام.
این وبلاگ دیگه آپ نمیشه.
پس لطفا پیغام نزارین
یا حق.![]()
![]()
![]()
![]()
به نام آنکه جان را فکرت آموخت
سلام.
امیدوارم که خوب باشی دوست عزیزم.![]()
19 آبان تولد منه و من قصد آپ کردن وبلاگمو داشتم اما راستش پشیمون شدم.
آخه وقتی فکر کردم دیدم من کارای مهمتری دارم و این فقط باعث می شه وقتم
بیهوده از بین بره. آخه من مثلا امسال کنکور دارم نمی خوام بگم خیلی می خونم
اما خوب من دیدم تولد بگیرم که چی بشه فقط وقتم هدر می ره.
واقعا این یعنی بیکاری که من اصلا بیکار نیستم و اتفاقا خیلی هم کار دارم.راستش
من به خیلی چیزا فکر کردم ودیدم چت کردن و بلوگفا بازی فقط باعث می شه از خیلی
کارا عقب بمونم .من می خوام راهمو عوض کنم.نمی گم دیگه آپ نمی کنم.نه.
من چیزهایی که واسم آموزنده بوده برای تو دوست خوبم هم می نویسم.
چیزایی که حس کنم توش ی اصل مهم پنهان شده.
اما متاسفانه نمی تونم دیگه به نظراتون جواب بدم و به بلوگفاهاتون سر بزنم.
یعنی دوست دارم اما وقتشو ندارم.
شرمنده امیدوارم حرفام باعث نارا حتی نشده باشه.
حالا نوشته ی زیر که از خودم هست و خودم ازش چیزه خیلی مهمی
را فهمیدم واسه ی شما هم می نویسم.
البته می گم این مطلب از خودم هست و گفته ی خودمه.
شاید می دانستی اما بگذار بگویم:این که
زندگی همون مرگه
مرگ همون زندگیه
من وتوبرای این دنیا
پیامبریم اما مسافریم
یکیمون رسول گل و نوریم
یکیمون رسول جنگ و زوریم
یکیمون عیسی می شه جون می ده باز مرده ها رو
یکیمون ابلیس میشه جون می ده ذات بدی ها رو
راستی این جاده رو میبینی

تورو به چه جای قشنگی می بره
حتما حالا که می ری نقشه ها داری براش
من نمیدونم تو چه رسالتی داری
ولی یادت نره این جاده همون دنیاست
این رسالت من بود...![]()
یا علی![]()
![]()
سلام.می خوام سکوت غممو بشکنم با این شعر قشنگ.
ی عده میگن دنیا کوچیکه ی عده میگن بزرگه
اما من میگم دنیا خیلی کوچیکه خیلیییییییییییی.
این شعری که تو این آپ جدیدم نوشتم واقعا حرف دل خودمه
.میدونم طولانیه اما تا آخرشو بخون ضرر نمی کنی شاید حرف دل تو هم باشه!!!
تنها میدانم که باید نوشت
که نوشتن مرا آرام می کند
خدایا دیگر نمیدانم چه درست است !!
نمیدانم که آیا این هم باز امتحانیست از سویت ؟!
خدایا!خدایا!
نمی خواهم....دیگر نمیتوانم.....
میدانم که تنها خود مقصرم...میدانم...
خواهم ایستاد محکم در برابر ناملایمات
اگر خدایا ترا هم نداشتم آن وقت چه؟؟
خدایا تو این زمونه همه به فکر خویشتن
دیگر قلبها را نمیتوان شناخت...
محبت ها عشق ها همه و همه خریدنی شدند...
ای کاش
در آن دوران که عشقها واقعی محبت ها وفادار بودند
به دنیا آمده بودم
خدایا تنها میدانم که تو بر همه چیز آگاهی
وتنها دل به همین خوش کرده ام
نا امیدم نکن رهایم نکن که تنها امیدم تویی
دستم گیر و یاریم کن....
گاهی دوست میدارم دیوانه باشم
هیچ درک نکنم...نفهمم ...
در دنیای خویش آزادانه....
وای خدایا چه لذتی....
در دنیایی زیستن که کسی از آن خبر نداشته باشد....
نمیدانم تا کی باید عاشق بود ....
باید پنهان کرد عشق را...
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه به آن زد
مبادا باز این دل دیوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود....
آسمان آبی
نسیم بهاری
اما دل من غمگین است
پاییز امد...
دل من زمستان است
تنهاییم را با که قسمت کنم؟!.....نمیدانم
بغضهای دلم را با که بگویم ؟!...نمیدانم
تاپیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت
هیچ کس غصه ی آن را که چه می کرد نداشت
چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم!زمین این همه نامرد نداشت
به که دل باید بست به که شاید دل بست
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است
هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرمه پاسخ گوید
نیست یکتن که در این راه غم آلوده عمر. لحظه ای را محبت پوید
خط پیشانیه هر جمع خط تنهاییست
همه گلچین گل امروزند. در نگاه من و تو حسرت بی فرداییست
به که دل باید بست به که شاید دل بست
نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد.نقشه ای شیطانیست
در نگاهی که ترا وسوسه عشق دهد حیله ای پنهانیست
زیر لب زمزمه شادیه مردم بر خاست
هر کجا مرد توانایی بر خاک نشست
پرچم فتح برافرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست
به که دل باید بست به که شاید دل بست
خنده ها می شکفد بر لب ها
تا که اشکی شکفد بر سر چشمان کسی همه بر درد کسان مینگرند
لیک دستی نبرند از پی درمان کسی
از وفا نام مبر آن که وفا خوست کجاست؟
سخن از عشق مگو عشق کجا دوست کجاست
گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی
لب گرمی که ز عشق بنشست به لبت به همه عمر مخواه
سخنی کز سر راز زده در جانت چنگ بلبت نیز مگوی
چاه هم با من و تو بیگانه است تا که ازآن برون آیی تو راز تو فاش کند
درد دل گر سر چاه کنی خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبی از سر غم آه کنی
درد اگر سینه شکافد نفسی بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب کند آتش غم آب شو آه نگو
سکه نیرنگ است سکه ای بهر فریب من و توست سکه صد رنگ است
هر زمان دیده ام این گنبد خضری بلند گفته ام با دل خویش:
مزرع سبز فلک دیدمو بس نیرنگش
متوانم که گریزم نفسی از چنگش
آسمان با من و ما بیگانه
دوست و عشق و در و بام و هوا بیگانه
خویش در راه نفاق دوست در کار فریب
آشنا بیگانه
شاخه عشق شکست
آهوی مهر گریخت
تار پیوند شکست
به که دل باید بست
به که شاید دل بست
نمی خوام مثل همه گریه کنم![]()
زندگی با آدماش برای من ی قصه بود!
توی این قصه کسی را با کسی آشنا نبود!
همه خنجر توی دست و خنده ای روی لباشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود![]()
نمی خوام مثل همه گریه کنم!
دیگه گریه دلو وا نمی کنه!قصه های پشت این پنجره ها غم و از دل جدا نمی کنه.![]()
قصه ی ماتم من من هرچه که بود هرچه که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی ی آدمه
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم!از غم و غصه برات هرچی بگم بازم کمه!![]()
نمی خوام مثل همه گریه کنم!
دیگه گریه دلو وا نمی کنه!
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي بامن حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانمتلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تودر حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک بهتو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
از طرف...دوست و دوستدارت:خدا
فاصله ها کم واسه رهایی تا مرگ
ثانیه ها تلخ واسه اسارت تن
سرد شده بدنت چشمات خاموشه
ضربانت ضعیف شده فک نکن کابوسه
ثانیه ها واست مثل شماره معکوسه
فرصتی دیگه نداری زمان مجبوره
تو رو همراهی کنه راضی به مرگ شی
دیگه باید بری توی تاریکی غرق شی
ولی تو محوی ببین عاقبت تلخی
در انتظار تو تو طعمه مرگی
چند قدم تو با مرگ فاصله داری
بعد رهایی تو میشی وارد جایی
که یک کفن سفید تنها چیزی که داری
الان تنها آرزوت اینه که باشی
ضربانت پایین تنفس ضعیف شده
… جسم و روحته که با ازرائیل حریف شده
مرگ، رها شد روح از کالبد
مرگ، جسمت تسلیم خاک شد
مرگ، حروم شد رفتی از یاد
مرگ، تموم شد غرقی در خاک ...
فاصله ها تا رهایی چند پیک شده
حتی ثانیه ها نمیزارن لبیک بده
این تقدیر تلخه تقلا کافیه
زندگی تموم شد بعد چند ثانیه
جسم روحت باید از هم آزاد بشن
دیگه برگشت حسرت شده داد بزن
اینجا تاریکه تنهایی نوری نیست دیگه
با گذشت لحظه ها هستی نیست شده
مرگ تو واسه این سکوت ناجیه
بعد رفتنت فقط رد پات باقیه
این کافیه صدا فریادیه
که در انتظار روز آزادیه
کو آزادی وجود نداره
تنهایی تو توی سکوت کنارت
افرادی که مثل تو مبحوس شدن
چون اونام به مرگ محکوم بودن
مرگ، رها شد روح از کالبد
مرگ، جسمت تسلیم خاک شد
مرگ، حروم شد رفتی از یاد
مرگ، تموم شد غرقی در خاک ...
" آخرشه... پیاده شید...! "

در وداع ماه مبارك بگوئيد، بار پروردگارا تو خود گفتى در كتاب مقدس كه بر نبى مرسلت نازل فرمودهاى و قول تو حق است كه ماه رمضان كه در او قرآن نازل شده و مايه هدايت و رستگارى مردم و دلائل آشكار از هدايت و وسيله تشخيص حق از باطل مىباشد، اينك ماه رمضان در حال به پايان رسيدن است «و فيوضاتش تا سال آينده از ما قطع خواهد شد» پس تقاضا مىنمايم از تو به آبروى گراميت، و كلمات تام و تمامت، اينكه اگر بر من گناهى باقى مانده ( و پاك نشدم) كه هنوز آن گناهم را نيامرزيدى، و اراده حسابرسى او را دارى، يا مىخواهى به آن گناه باقيمانده عذابم كنى، و يا به اندازه گناهم عقوبت نمائى، تا اينكه طلوع كند فجر اين شب، يا پايان پذيرد اين ماه مبارك، مگر آنكه آن گناهانم را بيامرزى و از تقصيرم در گذرى، اى مهربانترين مهربانان.
![]()
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

ای کاش...
اگه مثل اشك تو چشمام باشي قول ميدم واسه موندنت تا اخر عمر گريه نكنم
^^^^^^^^^###################^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^
^^^^^^######^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^^
^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^
^^####^^^^^####^^^^^^^^####^^^^^^###^^^
^^###^^^^^######^^^^^^######^^^^^####^^
^####^^^^^######^^^^^^######^^^^^####^^
^###^^^^^^^####^^^^^^^^####^^^^^^####^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^^
^###^^^^###^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^####^^
^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^^
^^###^^^^####^^^^^^^^^^^####^^^^####^^^
^^####^^^^######^^^^^######^^^^^###^^^^
^^^####^^^^###############^^^^#####^^^^
^^^^####^^^^^###########^^^^^#####^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^^^#########################^^^^^^^^
^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد...
مي گريزم از تنهايي, از سرنوشت, از سرنوشتي که تمام روياهاي مرا نابود مي کند, مي گريزم مي گريزم, نمي فهمندمرا ,مي گريزم چون نمي بينند مرا, نمي دانم شايد بمانم, نابود مي شوم به مانند گلداني که هر هفته بايد آبش داد اما نمي دهند هفته اي يک بار, هفته اي يک بارلگد مالم مي کنند هفته اي يک بار نابودم مي کنند, مي گريزم, اما به زودي باز مي گردم.
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد, نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت, ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتك سازند گبويم سوتك باشد به دست كودكي گستاخ و بازي گوش واويك روز پي در پي دم گرمي خودش را سخت بفشارد بدين سان بشكند درمن سكوت مرگ برم را.
شاعرم درد را فهميده ام.... ناله شب گرد را فهميده ام ..... در خزان صدايت اي نازنينم ....شعله ي زرد را فهميده ام.....در زمستان با حضور گرم تو....دستهاي سرد را فهميده ام....ميشوم با قطره ي اشكت سبك....شاعرم من درد را فهميده ام....
در تنهائیم نشسته ام و قلم در دست گرفته ام با روح سرگردان و پريشانم براي تو مي نويسم هر چند نشانيت را نمي دانم . اي ستاره ي روشني شبها گرما بخش روزهاي سرد بي پناهي بيا بيا وچهره ي نو رانيت را بر من بنما و به دلم نور اميد بده چون زندگی بدون شقایق نیست.
اما...
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست...
فرشتگان از خدا پرسيدند: خدايا تو که بشر رو اینقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟
خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم. چرااااا ؟ ؟ ؟
چون اين مخلوق من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي یفته .
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شا خه ی نوری که به لب داشت به تاریکیه شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن
عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر به در می آورد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را نفسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمییت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بر دارد از لانه ی نو
و از او می پرسی؟
((خانه ی دوست کجاست؟))
تو تماشا کن
که دیگر بهار پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستو ها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را....با خود خواهم برد

او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.
او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد.
سلام.می خوام تو این آپ از خودم بنویسم از بچگیم از روزگار نمی دونم هرچی که می شه اسمشو گذاشت.
بچه بودم .شبا وقتی به آسمون نگاه می کردم می گفتم کاش یه چارپایه ی بزرگ می خریدم می ذاشتم زیر پام و می رفتم تو آسمون.
آخه ستاره ها رو خیلی دوست داشتم.
اون موقع واسه هر کی که دوسش داشتم یه ستاره انتخاب کرده بودم یکی واسه بابا یکی واسه مامان و واسه ی همه دوستام و بچه های فامیل.
اما اون بزرگ ترو می ذاشتم واسه خودم.
گذشت و گذشت.من بزرگ می شدم و ستاره ی آسمونم کوچیک.انگار همه چیز داشت برام بی ارزش می شد.چند وقتی گذشته بود.دیگه از ستارم خسته شده بودم .
آخه دیگه خیلی برام کوچیک و کم نور شده بود.حتی نمی شد حسش کنم.تازه فهمیده بودم چه قدر دنیا کو چیکه.
دنبال یه ستا ره ی جدیدمی گشتم.می خواستم دوباره پرنورترین ستاره رو پیدا کنم.من دوباره یه ستاره ی پر نور تو آسمونم پیدا کردم .خیلی بهم نزدیک بود
.گفتم دیگه تو تک ستاره ی منی.واسه همیشه اما نمی دونستم که وقتی روز بشه ستاره دیگه تو آسمون نیست.
چند وقتی بود که ستاره ی آسمونم خیلی پر نور شده بود.فکر می کردم که این ستاره با همه ی ستاره های دیگه ی آسمون فرق داره.خوشحال بودم تا این که گذشت
شب بود .من با دیدنه ستاره ی آسمونم آروم خوابیدم.اما وقتی بیدار شدم دیگه نبود.خیلی ناراحت شدم هر چی گشتم پیداش نکردم.پیش خودم گفتم اشکال ندارا شب میشه بر میگرده دوباره میبینمش.روز گذشتو سیاهی اومد خیلی ذوق کردم .دوان دوان پریدم تو حیاط به آسمون نگاه کردم اما هر چی گشتم دنبال ستارم نمی دیدمش.همه بودن جز اون
از ستاره های دیگه سراغشو پرسیدم گفتن نور ستارت گم شده .وای چه قدر شنیدنش سخت بود برام.من بازم ستارمو گم کردم...
آره دیگه.هرکسی یه سرنوشتی داره اینم سرنوشت ماست. نمی دونم شما ستاره دارین یا نا اما اگه دارین امیدوارم هیچ وقت گمش نکنین یا اگه ندارین پیدا کنین
و امیدوارم منم یه روز ستارمو پیدا کنم.همین طور اونایی که مثل من ستارشونو گم کردن(*)(*)(*)
به امید رسیدن آن روز...![]()

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست..
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم.تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...
تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه ی تنهایی هایم خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...
تنها یی را دوست دارم با تمام بد بیاریش ...تنهایی را دوست دارم با تمام بی قراریش...
من می خوام اشک رو بفهمم وقتی از چشمام میریزه...تنهایی گرچه کشندست ولی واسه من عزیزه...
تو کتابا نوشته عاشق تنهاست ...اما من می گم یه عاشق همه ی دنیا رو داره...وقتی بارون می باره همه ی چترارو باید بست
من نونه عشقو میخوام منت نون وا نداره سینه ی سوخته ی من با کسی دعوا نداره...


در دل شب دعای من گریه ی بی صدای من بانگ خدا خدای من 
به خاطر تو بود و بس
به خاطر تو بود و بس
پاکیه لحظه های من گریه ی های های من گوهر اشکهای من 
به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس
این همه بی پناهیم این همه سر
به راهیم این همه بی گناهیم
غصه به جان خریدنم از همه کس بریدنم زخمه زبون شنیدنم
به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس 
رو به خدا نشستنم نذرو دخیل بستنم سوز من و گداز من اشک منو نیاز من
به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود و بس...![]()
![]()

خدایمآآآآآه ای خدایم صدایت می زنم بشنو صدایم
شکنجه گاهی دنیاست جایم به جرمه زندگی این شد سزایم
آآآآآه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ما جرایم نمی پرسم چرا این شد سزایم
آآآآآه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریادو فریاد نداند کس غمه مرگ صدا را!!
خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت می زنم با گریه هایم صدایت می زنم بشنو صدایم
الهی در شب وقتم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان
الهی کیفرم را می پذیرم که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با نا حق نسازم برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت می زنم با گریه هایم صدایت می زنم بشنو صدایم

